اولین آرزوی بزرگم اینه ک دور دنیا رو بگردم ولی بعدش
اینک زودتر مستقل شم و درآمد داشته باشم ک بتونم یه دختر دبیرستانی ک کلی آرزو داره ولی تو بهزیستی هستش رو بیارم پیش خودم و کمکش کنم ب آرزوش برسه و خب مثل خونواده شیم و هم مثلا درس بخونه و اگ خواست ازدواج کنه کمک کنم جهیزیه و عروسی خوبی داشته باشه و کلا خونواده داشته باشه ( البته اگر بتونم دو سه نفره بیارم ولی نه تو یه سال ) و بعدترم ک سنم بیشتر شد ی بچه ی سه چهار ساله رو بیارم پیش خودم
و اینک تاجای ممکن ب بچه های پروانه و سرطانی کمک کنم .
کاش زودتر مستقل شم ، یه کور سوی امیدی هست ک دامپزشکی قبول شم ک خیلی خوب میشه زودتر میتونم مستقل شم ، ولی کلن هر رشته ای ک قبول شم تلاش میکنم ب این آرزوهام برسم
و البته ک آرزوی ویلونیست شدن و طراحی لباس هرگز از سرم بیرون نمیره نمیدونم کی و توی چن سالگیم ولی باید بش برسم
چه تناقضی از طرفی امروز قراره قرص بخرم از طرفی از دیشب دوباره ب آرزوهام فکر میکنم ، خدایا من ک نمیخوام خودکشی کنم اما اگر راه آخرم باشه ترسی ازش ندارم تو کمکم کن راه آخرم نشه
و چه راحت از تئاتر گزشتممم هعیییی همیشه ببیننده پروپاقرصش میمونم
آها لاغر شدنم تو ارزوهامه خخخخ
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی