بعد من تو خواب هی ب نفر کمک میکردم ک پاهاش فلج بود و خیلی لاغر بود خلاصه من کلی کمکش کردم تا ب کمک کسی ک همراهش بود رسوندمش جایی ک میخواست یهو اونو دوروبریاش تبدیل شدن ب موجوداتی عجیب و چندش و زشت
منم از شدت ترس از اون ساختمانه زدم بیرون و رفتم سرجاده ک با دوستام برگردد دوستام گاز دادن رفتن بقیه اش واضح نبود
خوابن میاد و میترسم ، امشب خواهر اومد واسش لاک بزنم
از دوستای مجازیم خبری نیس ، اون شب طی یک عملیات اتحاری دیابت امانت کردم تو اینستا البته هنوز اکانتی ک دوست پسر سابق رو باهاش امتحان کردمو دارم
دوستان دارم با م.ر راجب ازدواج حرف بزنم خخخخخ اما حریم شخصی و گوشی ندارم
برچسب: خواب,
نویسنده: نیما نجفی